<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
	>

<channel>
	<title>مجموعه داستانک ها و ریزنوشت هـ...</title>
	<atom:link href="http://minimal.1shadmehr.com/feed/" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>http://minimal.1shadmehr.com</link>
	<description>.</description>
	<lastBuildDate>Sun, 06 May 2012 03:53:09 +0000</lastBuildDate>
	<language>fa</language>
	<sy:updatePeriod>hourly</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>1</sy:updateFrequency>
	<generator>http://wordpress.org/?v=3.3.2</generator>
		<item>
		<title>D&amp;R: پیرمرد و پسر</title>
		<link>http://minimal.1shadmehr.com/piremard-pesar/</link>
		<comments>http://minimal.1shadmehr.com/piremard-pesar/#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 06 May 2012 03:53:09 +0000</pubDate>
		<dc:creator>شادمهر</dc:creator>
				<category><![CDATA[داستانک]]></category>
		<category><![CDATA[پسر]]></category>
		<category><![CDATA[پیرمرد]]></category>
		<category><![CDATA[پیری]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://minimal.1shadmehr.com/?p=540</guid>
		<description><![CDATA[. پسر کوچولو گفت: «گاهی وقت‌ها قاشق از دستم می‌افتد.» پیرمرد بیچاره گفت: «از دست من هم می‌افتد.» پسر کوچولو آهسته گفت: «من گاهی شلوارم را خیس می‌کنم.» پیرمرد خندید و گفت: «من هم همینطور» پسر کوچولو گفت: «من اغلب &#8230; <a class="more-link" href="http://minimal.1shadmehr.com/piremard-pesar/">ادامه مطلب <span class="meta-nav">&#8594;</span></a>]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><span style="color: #ffffff;">.</span></p>
<p>پسر کوچولو گفت: «گاهی وقت‌ها قاشق از دستم می‌افتد.»<br />
پیرمرد بیچاره گفت: «از دست من هم می‌افتد.»<br />
پسر کوچولو آهسته گفت: «من گاهی شلوارم را خیس می‌کنم.»<br />
پیرمرد خندید و گفت: «من هم همینطور»<br />
پسر کوچولو گفت: «من اغلب گریه می‌کنم»<br />
پیرمرد سر تکان داد: «من هم همین طور»<br />
پسر کوچولو گفت: «از همه بد‌تر بزرگتر‌ها به من توجهی ندارند.»<br />
و گرمای دست چروکیده را احساس کرد:<br />
«می‌فهمم چی می‌گی کوچولو، می‌فهمم.»</p>
<p><span style="color: #c0c0c0;">شل سیلور استاین</span></p>
<p><span style="color: #ffffff;">.</span></p>

			  <p><a target="_blank" href="http://minimal.1shadmehr.com/?cof_write=540"><img align="middle" border="0" src="http://minimal.1shadmehr.com/wp-content/plugins/comments-on-feed/buttons/blue-1.png" alt="ارسال نظر سریع" /></a></p><img width="6" height="5" src="http://minimal.1shadmehr.com/wp-content/plugins/google-reader-stats/google-reader-view.php?id=540" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://minimal.1shadmehr.com/piremard-pesar/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>D&amp;R: پدر کارگر</title>
		<link>http://minimal.1shadmehr.com/pedare-kargar/</link>
		<comments>http://minimal.1shadmehr.com/pedare-kargar/#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 29 Apr 2012 08:52:47 +0000</pubDate>
		<dc:creator>شادمهر</dc:creator>
				<category><![CDATA[داستانک]]></category>
		<category><![CDATA[روز کارگر]]></category>
		<category><![CDATA[مادر]]></category>
		<category><![CDATA[پدر]]></category>
		<category><![CDATA[کارگر]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://minimal.1shadmehr.com/?p=533</guid>
		<description><![CDATA[هیچ وقت عادت نداشتم وقتی دو نفر با هم حرف می‌زنند، گوش بایستم. ولی یک شب دیر وقت به خانه برگشتم و از حیاط رد می‌شدم که اتفاقی صدای گفتگوی همسرم با پسر کوچکم را شنیدم. پسرم کف آشپزخانه نشسته &#8230; <a class="more-link" href="http://minimal.1shadmehr.com/pedare-kargar/">ادامه مطلب <span class="meta-nav">&#8594;</span></a>]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;">هیچ وقت عادت نداشتم وقتی دو نفر با هم حرف می‌زنند، گوش بایستم. ولی یک شب دیر وقت به خانه برگشتم و از حیاط رد می‌شدم که اتفاقی صدای گفتگوی همسرم با پسر کوچکم را شنیدم.<br />
پسرم کف آشپزخانه نشسته بود و همسرم داشت با او صحبت می‌کرد من آرام ایستادم و از پشت پنجره به حرف‌های آن‌ها گوش دادم.<br />
ظاهرا چند تا از بچه‌ها در مورد شغل پدرشان لاف زنی کرده بودند و گفته بودند که پدرانشان مدیران شرکت‌های بزرگی هستند و بعد از پسرم، باب پرسیده بودند: «خب پدر تو چه کاره است؟»<br />
و باب که سعی کرده بود نگاهش با نگاه آن‌ها تلاقی نکند، زیر لب گفته بود: «پدر من یک کارگر معمولی است.»<br />
همسرم گونه‌های خیس پسرمان را بوسید و به او گفت: «پسرم، باید چیزی به تو بگویم. تو گفتی که پدرت یک کارگر معمولی است و درست هم گفتی، اما شک دارم تو بدانی کارگر معمولی چه کسی است. برای همین باید برایت توضیح بدهم. در تمام کارهای سنگینی که در این کشور انجام می‌شود، در تمام مغازه‌ها و کامیونهای باری که بارهای ما را این طرف و آن طرف می‌برند، هر جا که خانه‌ای ساخته می‌شود، یادت باشد که کارگر معمولی این کار‌ها را انجام می‌دهد. درست است که مدیران می‌زهای قشنگ دارند و همیشه لباسشان تمیز است، درست است که آن‌ها پروژه‌های بزرگی را طراحی می‌کنند، ولی برای آنکه رؤیاهای آن‌ها به حقیقت بپیوندد، باید کارگرهای معمولی دست به کار شوند. اگر همهٔ مدیران کارشان را‌‌ رها کنند و یک سال سر کارشان برنگردند، چرخهای کارخانه‌ها همچنان می‌چرخد، اما اگر کسانی مثل پدر تو سر کار نروند، کارخانه‌ها از کار می‌افتند. این کارگر‌های معمولی هستند که کارهای بزرگ انجام می‌دهند.»<br />
من بغضم را فرو دادم و سرفه‌ای کردم و وارد خانه شدم.<br />
چشم‌های پسرم از شادی برق می‌زد. با دیدن من از جا پرید و بغلم کرد و گفت: «پدر من به تو افتخار می‌کنم، چون تو یکی از آن آدم‌های برجسته‌ای هستی که کارهای بزرگ انجام می‌دهند.»</p>

				<div>
					<h4>1 دیدگاه برای این نوشته:</h4><ol>
						  <li><img alt='' src='http://0.gravatar.com/avatar/aec3b9efd33ac02aca65d53897130fee?s=32&amp;d=http%3A%2F%2F0.gravatar.com%2Favatar%2Fad516503a11cd5ca435acc9bb6523536%3Fs%3D32&amp;r=G' class='avatar avatar-32 photo' height='32' width='32' /><i>علی:</i>
							<br />
							<small><a rel="nofollow" href="http://minimal.1shadmehr.com/pedare-kargar/#comment-222">۱۱ اردیبهشت ۱۳۹۱</a></small>
							سلام .رو ز گارگر مبارک باد .واقعا داستان قشنگی بود و من لذت بردم .گاهی اوقات آنقدر دوروبرمان شلوغ است که چیز های با ارزشی که دورو برمان هستند را یا فراموش و یا بی ارزش میکنیم .تشکر
						  </li>
					  </ol>
				  </div>
			  <p><a target="_blank" href="http://minimal.1shadmehr.com/?cof_write=533"><img align="middle" border="0" src="http://minimal.1shadmehr.com/wp-content/plugins/comments-on-feed/buttons/blue-1.png" alt="ارسال نظر سریع" /></a></p><img width="6" height="5" src="http://minimal.1shadmehr.com/wp-content/plugins/google-reader-stats/google-reader-view.php?id=533" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://minimal.1shadmehr.com/pedare-kargar/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>1</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>D&amp;R: شایعه</title>
		<link>http://minimal.1shadmehr.com/shaye-e/</link>
		<comments>http://minimal.1shadmehr.com/shaye-e/#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 22 Apr 2012 06:21:52 +0000</pubDate>
		<dc:creator>شادمهر</dc:creator>
				<category><![CDATA[داستانک]]></category>
		<category><![CDATA[شایعه]]></category>
		<category><![CDATA[پیرزن]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://minimal.1shadmehr.com/?p=530</guid>
		<description><![CDATA[. روایت شده است در حدود ٧٠٠ سال پیش، در اصفهان مسجدی بزرگ می‌ساختند. اما چند روز قبل از افتتاح مسجد، کارگر‌ها و معماران جمع شده بودند و آخرین خرده کاری‌ها را انجام می‌دادند. پیرزنی از آنجا رد می‌شد وقتی &#8230; <a class="more-link" href="http://minimal.1shadmehr.com/shaye-e/">ادامه مطلب <span class="meta-nav">&#8594;</span></a>]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><span style="color: #ffffff;">.</span></p>
<p style="text-align: justify;">روایت شده است در حدود ٧٠٠ سال پیش، در اصفهان مسجدی بزرگ می‌ساختند. اما چند روز قبل از افتتاح مسجد، کارگر‌ها و معماران جمع شده بودند و آخرین خرده کاری‌ها را انجام می‌دادند.<br />
پیرزنی از آنجا رد می‌شد وقتی مسجد را دید به یکی از کارگران گفت: فکر کنم یکی از مناره‌ها کمی کجه! کارگر‌ها خندیدند. اما معمار که این حرف را شنید، سریع گفت: چوب بیاورید! کارگر بیاورید! چوب را به مناره تکیه بدهید. فشار بدهید. فشـــــــــــــــــــــــااااررر&#8230;!!!<br />
&#8230;.<br />
و مدام از پیرزن می‌پرسید: مادر، درست شد؟!!<br />
مدتی طول کشید تا پیرزن گفت: بله! درست شد!!! تشکر کرد و دعایی کرد و رفت&#8230;<br />
کارگر‌ها حکمت این کار بیهوده و فشار دادن مناره را از معمار با تجربه پرسیدند؟!<br />
معمار گفت: اگر این پیرزن، راجع به کج بودن این مناره با دیگران صحبت می‌کرد و شایعه پا می‌گرفت، این مناره تا ابد کج می‌ماند و دیگر نمی‌توانستیم اثرات منفی این شایعه را پاک کنیم&#8230; این است که من گفتم در همین ابتدا جلوی آن را بگیرم!</p>
<p><span style="color: #ffffff;">.</span></p>

			  <p><a target="_blank" href="http://minimal.1shadmehr.com/?cof_write=530"><img align="middle" border="0" src="http://minimal.1shadmehr.com/wp-content/plugins/comments-on-feed/buttons/blue-1.png" alt="ارسال نظر سریع" /></a></p><img width="6" height="5" src="http://minimal.1shadmehr.com/wp-content/plugins/google-reader-stats/google-reader-view.php?id=530" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://minimal.1shadmehr.com/shaye-e/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>D&amp;R: نا شکر</title>
		<link>http://minimal.1shadmehr.com/na-shokr/</link>
		<comments>http://minimal.1shadmehr.com/na-shokr/#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 15 Apr 2012 03:57:34 +0000</pubDate>
		<dc:creator>شادمهر</dc:creator>
				<category><![CDATA[داستانک]]></category>
		<category><![CDATA[زن]]></category>
		<category><![CDATA[مرد]]></category>
		<category><![CDATA[ناشکر]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://minimal.1shadmehr.com/?p=521</guid>
		<description><![CDATA[. تاجری قبل از عزیمت به سفری طولانی با همسرش خداحافظی کرد. همسرش گفت: تو هیچ وقت هدیه‌ای قابل برایم نیاوردی. مرد جواب داد: امان از دست شما زنهای نا‌شکر! هر چه که من به تو داده‌ام ارزش سال‌ها کار &#8230; <a class="more-link" href="http://minimal.1shadmehr.com/na-shokr/">ادامه مطلب <span class="meta-nav">&#8594;</span></a>]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><span style="color: #ffffff;">.</span></p>
<p style="text-align: justify;">تاجری قبل از عزیمت به سفری طولانی با همسرش خداحافظی کرد.<br />
همسرش گفت: تو هیچ وقت هدیه‌ای قابل برایم نیاوردی.<br />
مرد جواب داد: امان از دست شما زنهای نا‌شکر! هر چه که من به تو داده‌ام ارزش سال‌ها کار داشته است. چه چیز دیگر می‌توانم به تو بدهم؟<br />
زن گفت: چیزی که به زیبایی خود من باشد.<br />
سفر مرد ۲ سال طول کشید و زن منتظر هدیه‌اش بود.<br />
عاقبت شوهرش از سفر بازگشت و گفت: بالاخره چیزی پیدا کردم که به زیبایی توست. البته بر ناسپاسی تو گریستم اما به این نتیجه رسیدم که آن چیزی که تو خواسته بودی برایت بیاورم. همه این مدت در این فکر بودم که هدیه‌ای به زیبایی تو وجود ندارد اما بالاخره پیدا کردم … و آینه‌ای به دست همسرش داد.</p>
<p><span style="color: #ffffff;">.</span></p>

			  <p><a target="_blank" href="http://minimal.1shadmehr.com/?cof_write=521"><img align="middle" border="0" src="http://minimal.1shadmehr.com/wp-content/plugins/comments-on-feed/buttons/blue-1.png" alt="ارسال نظر سریع" /></a></p><img width="6" height="5" src="http://minimal.1shadmehr.com/wp-content/plugins/google-reader-stats/google-reader-view.php?id=521" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://minimal.1shadmehr.com/na-shokr/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>D&amp;R: داستان حضرت سلیمان و دیو و ماجرای نوروز و سیزده‌بدر از زبان دکتر الهی قمشه‌ای</title>
		<link>http://minimal.1shadmehr.com/soleyman-div/</link>
		<comments>http://minimal.1shadmehr.com/soleyman-div/#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 20 Mar 2012 05:14:31 +0000</pubDate>
		<dc:creator>شادمهر</dc:creator>
				<category><![CDATA[داستانک]]></category>
		<category><![CDATA[انگشتر]]></category>
		<category><![CDATA[خاتم]]></category>
		<category><![CDATA[دیو]]></category>
		<category><![CDATA[سلیمان]]></category>
		<category><![CDATA[سیزده بدر]]></category>
		<category><![CDATA[نوروز]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://minimal.1shadmehr.com/?p=514</guid>
		<description><![CDATA[. دکتر الهی قمشه‌ای می‌گوید: یکی از جذاب‌ترین تعبیرات «نفس و عشق»، قصه دیو و سلیمان است که ازدیرباز در ادب پارسی به اشاره و تلمیح از آن یاد شده است. قصه چنین است که سلیمان فرزند داود، انگشتری داشت &#8230; <a class="more-link" href="http://minimal.1shadmehr.com/soleyman-div/">ادامه مطلب <span class="meta-nav">&#8594;</span></a>]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;"><span style="color: #ffffff;">.</span></p>
<p style="text-align: justify;">دکتر الهی قمشه‌ای می‌گوید:<br />
یکی از جذاب‌ترین تعبیرات «نفس و عشق»، قصه دیو و سلیمان است که ازدیرباز در ادب پارسی به اشاره و تلمیح از آن یاد شده است.<br />
قصه چنین است که سلیمان فرزند داود، انگشتری داشت که اسم اعظم الهی بر نگین آن نقش شده بود و سلیمان به دولتِ آن نام، دیو و پری را تسخیر کرده و به خدمت خود در آورده بود، چنانچه برای او قصر و ایوان و جام‌ها و پیکره‌ها می‌ساختند (قرآن / سبا / ١٣). این دیوان،‌‌ همان لشکریانِ نفسند که اگر آزاد باشند، آدمی را به خدمت خودگیرند و هلاک کنند و اگر دربند و فرمانِ سلیمانِ روح آیند، آدمِ دولتسرای عشق شوند.<br />
روزی سلیمان انگشتری خود را به کنیزکی سپرد و به گرمابه رفت. دیوی از این واقعه باخبر شد. درحال، خود را به صورت سلیمان در آورد و انگشتری را از کنیزک طلب کرد. کنیز انگشتری به وی داد و او خود را به تخت سلیمان رساند وبر جای او نشست و دعوی سلیمانی کرد و خلق از او پذیرفتند (ازآنکه از سلیمانی جز صورتی و خاتمی نمی‌دیدند.) و چون سلیمان از گرمابه بیرون آمد واز ماجرا خبر یافت، گفت سلیمان حقیقی منم و آنکه بر جای من نشسته، دیوی بیش نیست. اما خلق او را انکار کردند. و سلیمان که به ملک اعتنایی نداشت و درعین سلطنت خود را«مسکین و فقیر» می‌دانست، به صحرا و کنار دریا رفت و ماهیگیری پیشه کرد.<br />
<strong>دلی که غیب نمایست وجام جم دارد</strong><br />
<strong> ز خاتمی که دمی گم شود، چه غم دارد؟</strong><br />
حافظ<br />
اما دیو چون به تلبیس و حیل بر تخت نشست و مردم انگشتری با وی دیدند و ملک بر او مقرر شد، روزی از بیم آنکه مبادا انگشتری بار دیگر به دست سلیمان افتد، آن را در دریا افکند تا به کلی از میان برود و خود به اعتبار پیشین بر مردم حکومت کند. چون مدتی بدین سان بگذشت، مردم آن لطف و صفای سلیمانی را در رفتار دیو ندیدند و در دل گفتند:<br />
<strong>که زنهار از این مکر و دستان و ریو</strong><br />
<strong> به جای سلیمان نشستن چو دیو</strong><br />
و بتدریج ماهیت ظلمانی دیو بر خلق آشکار شد و جمله دل از او بگردانیدند و در کمین فرصت بودند تا او را از تخت به زیر آورند و سلیمان حقیقی را به جای او نشانند که به گفتهٔ حافظ:<br />
<strong>اسم اعظم بکند کار خود‌ای دل خوش باش</strong><br />
<strong> که به تلبیس و حیل، دیو سلیمان نشود</strong><br />
و<br />
<strong>بجز شکر دهنی، مایه هاست خوبی را</strong><br />
<strong> به خاتمی نتوان زد دم ازسلیمانی</strong><br />
و به زبان مولانا:<br />
<strong>خلق گفتند این سلیمان بی‌صفاست</strong><br />
<strong> از سلیمان تا سلیمان فرق هاست</strong><br />
و در این احوال، سلیمان همچنان بر لب بحر ماهی می‌گرفت. روزی ماهی‌ای را بشکافت و از قضا، خاتم گمشده را در شکم ماهی یافت و بر دست کرد. سلیمان به شهر نیامد، اما مردم از این ماجرا با خبر شدند و دانستند که سلیمان حقیقی با خاتم سلیمانی، بیرون شهر است. پس در سیزده نوروز بر دیو بشوریدند و همه از شهر بیرون آمدند تا سلیمان را به تخت باز گردانند. و این روز، بر خلاف تصور عامه، روزی فرخنده و مبارک است و به حقیقت روز سلیمانِ بهار است. و نحوست آن کسی راست که با دیو بسازد و در طلب سلیمان از شهر بیرون نیاید.<br />
و شاید رسم ماهی خوردن در شب نوروز، تجدید خاطره‌ای از یافتن نگین سلیمان و رمزی از تلاش انسان برای وصول به اسم اعظم عشق باشد که با نوروز و رستاخیز بهار همراه است و از همین روی، نسیم نوروزی نزد عارفان‌‌ همان نفس رحمانی عشق است که از کوی یار می‌آید و چراغ دل را می‌افروزد:<br />
<strong>ز کوی یار می‌آید نسیم باد نوروزی</strong><br />
<strong> از این باد ار مدد خواهی چراغ دل بیفروزی</strong><br />
ما همه فانی و او پا برجاست.. عشق را می‌گویم.. بی‌گمان <strong><span style="color: #ff0000;">عشق خدا</span>ست</strong>..<br />
در انتشار آنچه خوبیست و ردی از عشق در آن هست آخرین نفر نباشید</p>
<p style="text-align: justify;"><span style="color: #ffffff;">.</span></p>

				<div>
					<h4>1 دیدگاه برای این نوشته:</h4><ol>
						  <li><img alt='' src='http://1.gravatar.com/avatar/ba61c6808f0172c9b9f3c35781a5bed4?s=32&amp;d=http%3A%2F%2F1.gravatar.com%2Favatar%2Fad516503a11cd5ca435acc9bb6523536%3Fs%3D32&amp;r=G' class='avatar avatar-32 photo' height='32' width='32' /><i>JMSBeta:</i>
							<br />
							<small><a rel="nofollow" href="http://minimal.1shadmehr.com/soleyman-div/#comment-210">۰۳ فروردین ۱۳۹۱</a></small>
							زیبا بود

مرسی
						  </li>
					  </ol>
				  </div>
			  <p><a target="_blank" href="http://minimal.1shadmehr.com/?cof_write=514"><img align="middle" border="0" src="http://minimal.1shadmehr.com/wp-content/plugins/comments-on-feed/buttons/blue-1.png" alt="ارسال نظر سریع" /></a></p><img width="6" height="5" src="http://minimal.1shadmehr.com/wp-content/plugins/google-reader-stats/google-reader-view.php?id=514" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://minimal.1shadmehr.com/soleyman-div/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>1</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>D&amp;R: ثروتمندم</title>
		<link>http://minimal.1shadmehr.com/servatmand/</link>
		<comments>http://minimal.1shadmehr.com/servatmand/#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 05 Mar 2012 19:06:42 +0000</pubDate>
		<dc:creator>شادمهر</dc:creator>
				<category><![CDATA[داستانک]]></category>
		<category><![CDATA[ثروتمند]]></category>
		<category><![CDATA[دخترک]]></category>
		<category><![CDATA[پسرک]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://minimal.1shadmehr.com/?p=510</guid>
		<description><![CDATA[هوا بدجورى توفانى بود و آن پسر و دختر کوچولو حسابى مچاله شده بودند. هر دو لباسهاى کهنه و گشادى به تن داشتند و پشت درخانه مى لرزیدند. پسرک پرسید: «ببخشین خانم! شما کاغذ باطله دارین» کاغذ باطله نداشتم و &#8230; <a class="more-link" href="http://minimal.1shadmehr.com/servatmand/">ادامه مطلب <span class="meta-nav">&#8594;</span></a>]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;">هوا بدجورى توفانى بود و آن پسر و دختر کوچولو حسابى مچاله شده بودند. هر دو لباسهاى کهنه و گشادى به تن داشتند و پشت درخانه مى لرزیدند.<br />
پسرک پرسید: «ببخشین خانم! شما کاغذ باطله دارین»<br />
کاغذ باطله نداشتم و وضع مالى خودمان هم چنگى به دل نمى زد و نمى توانستم به آن‌ها کمک کنم. مى خواستم یک جورى از سر خودم بازشان کنم که چشمم به پاهاى کوچک آن‌ها افتاد که توى دمپایى هاى کهنه کوچکشان قرمز شده بود. گفتم: «بیایین تو یه فنجون شیرکاکائوى گرم براتون درست کنم.»<br />
آن‌ها را داخل آشپزخانه بردم و کنار بخارى نشاندم تا پا‌هایشان را گرم کنند. بعد یک فنجان شیرکاکائو و کمى نان برشته و مربا به آن‌ها دادم و مشغول کار خودم شدم. زیر چشمى دیدم که دختر کوچولو فنجان خالى را در دستش گرفت و خیره به آن نگاه کرد. بعد پرسید: «<span style="color: #ff0000;">ببخشین خانم! شما پولدارین</span>»؟!<br />
نگاهى به روکش نخ نماى مبل‌هایمان انداختمو گفتم: «من اوه… نه!»<br />
دختر کوچولو فنجان را با احتیاط روى نعلبکى آن گذاشت و گفت: «آخه رنگ فنجون و نعلبکى‌اش به هم مى خوره.»<br />
آن‌ها درحالى که بسته هاى کاغذى را جلوى صورتشان گرفته بودند تا باران به صورتشان شلاق نزند، رفتند. فنجان هاى سفالى آبى رنگ را برداشتم و براىاولین بار در عمرم به رنگ آن‌ها دقت کردم. بعدسیب زمینى‌ها را داخل آبگوشت ریختم و هم زدم. سیب زمینى، آبگوشت، سقفى بالاى سرم، همسرم، یک شغل خوب و دائمى، همه این‌ها به هم مى آمدند. صندلى‌ها را از جلوى بخارى برداشتم وسرجایشان گذاشتم و اتاق نشیمن کوچک خانه‌مان را مرتب کردم. لکه هاى کوچک دمپایى رااز کنار بخارى، پاک نکردم. مى خواهم همیشه آن‌ها را‌‌ همان جا نگه دارم <strong><span style="color: #ff0000;">که هیچ وقت یادم نرود چه آدم ثروتمندى هستم</span></strong>.</p>

			  <p><a target="_blank" href="http://minimal.1shadmehr.com/?cof_write=510"><img align="middle" border="0" src="http://minimal.1shadmehr.com/wp-content/plugins/comments-on-feed/buttons/blue-1.png" alt="ارسال نظر سریع" /></a></p><img width="6" height="5" src="http://minimal.1shadmehr.com/wp-content/plugins/google-reader-stats/google-reader-view.php?id=510" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://minimal.1shadmehr.com/servatmand/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>D&amp;R: افسوس تکراری</title>
		<link>http://minimal.1shadmehr.com/afsoose-tekrari/</link>
		<comments>http://minimal.1shadmehr.com/afsoose-tekrari/#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 14 Feb 2012 18:50:49 +0000</pubDate>
		<dc:creator>شادمهر</dc:creator>
				<category><![CDATA[داستانک]]></category>
		<category><![CDATA[افسوس]]></category>
		<category><![CDATA[خنده]]></category>
		<category><![CDATA[لطیفه]]></category>
		<category><![CDATA[پیر]]></category>
		<category><![CDATA[گذشته]]></category>
		<category><![CDATA[گریه]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://minimal.1shadmehr.com/?p=506</guid>
		<description><![CDATA[. پیری برای جمعی سخن می‌راند، لطیفه‌ای برای حضار تعریف کرد همه دیوانه وار خندیدند. بعد از لحظه‌ای او دوباره‌‌ همان لطیفه را گفت و تعداد کمتری از حضار خندیدند&#8230;. او مجدد لطیفه را تکرار کرد تا اینکه دیگر کسی &#8230; <a class="more-link" href="http://minimal.1shadmehr.com/afsoose-tekrari/">ادامه مطلب <span class="meta-nav">&#8594;</span></a>]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><span style="color: #ffffff;">.</span></p>
<p style="text-align: justify;">پیری برای جمعی سخن می‌راند،<br />
لطیفه‌ای برای حضار تعریف کرد همه دیوانه وار خندیدند.<br />
بعد از لحظه‌ای او دوباره‌‌ همان لطیفه را گفت و تعداد کمتری از حضار خندیدند&#8230;.<br />
او مجدد لطیفه را تکرار کرد تا اینکه دیگر کسی در جمعیت به آن لطیفه نخندید.<br />
او لبخندی زد و گفت:<br />
وقتی که نمی‌توانید بار‌ها و بار‌ها به لطیفه‌ای یکسان بخندید،<br />
پس چرا بار‌ها و بار‌ها به گریه و افسوس خوردن در مورد مسئله‌ای مشابه ادامه می‌دهید؟</p>
<p>گذشته را فراموش کنید و به جلو نگاه کنید  <img src='http://minimal.1shadmehr.com/wp-content/plugins/tango-smileys-extended/tango24/hug-right.png' alt='Hug Right' title='Hug Right' class='tse-smiley' height='24' width='24' /></p>
<p><span style="color: #ffffff;">.</span></p>

			  <p><a target="_blank" href="http://minimal.1shadmehr.com/?cof_write=506"><img align="middle" border="0" src="http://minimal.1shadmehr.com/wp-content/plugins/comments-on-feed/buttons/blue-1.png" alt="ارسال نظر سریع" /></a></p><img width="6" height="5" src="http://minimal.1shadmehr.com/wp-content/plugins/google-reader-stats/google-reader-view.php?id=506" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://minimal.1shadmehr.com/afsoose-tekrari/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>D&amp;R: یک تصمیم واقعی</title>
		<link>http://minimal.1shadmehr.com/tasmim/</link>
		<comments>http://minimal.1shadmehr.com/tasmim/#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 14 Jan 2012 07:01:15 +0000</pubDate>
		<dc:creator>شادمهر</dc:creator>
				<category><![CDATA[داستانک]]></category>
		<category><![CDATA[اعلامیه]]></category>
		<category><![CDATA[تصمیم]]></category>
		<category><![CDATA[دینامیت]]></category>
		<category><![CDATA[مرگ]]></category>
		<category><![CDATA[نوبل]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://minimal.1shadmehr.com/?p=495</guid>
		<description><![CDATA[. آلفرد نوبل از جمله افراد معدودی بود که این شانس را داشت تا قبل از مردن، آگهی وفاتش را بخواند! حتما می‌دانید که نوبل مخترع دینامیت است. زمانی که برادرشلودویگ فوت شد، روزنامه‌ها اشتباهاً فکر کردند که نوبل معروف &#8230; <a class="more-link" href="http://minimal.1shadmehr.com/tasmim/">ادامه مطلب <span class="meta-nav">&#8594;</span></a>]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><span style="color: #ffffff;">.</span></p>
<p style="text-align: justify;">آلفرد نوبل از جمله افراد معدودی بود که این شانس را داشت تا قبل از مردن، آگهی وفاتش را بخواند! حتما می‌دانید که نوبل مخترع دینامیت است. زمانی که برادرشلودویگ فوت شد، روزنامه‌ها اشتباهاً فکر کردند که نوبل معروف (مخترعدینامیت) مرده است. آلفرد وقتی صبح روزنامه‌ها را می‌خواند با دیدن آگهی صفحه اول، می‌خکوب شد: «آلفرد نوبل، دلال مرگ و مخترع مر‌گ آور‌ترین سلاح بشری مرد!»<span style="color: #ffffff;"><span style="color: #ffffff;"><a href="http://minimal.1shadmehr.com/tasmim/1290319379nobel2/" rel="attachment wp-att-498"><img class="wp-image-498 alignleft colorbox-495" title="1290319379nobel2" src="http://minimal.1shadmehr.com/wp-content/uploads/2012/01/1290319379nobel2.jpg" alt="" width="214" height="300" /></a></span></span><br />
آلفرد، خیلی ناراحت شد. با خود فکر کرد: آیا خوب است که من را پس از مرگ این گونه بشناسند؟<br />
سریع وصیت نامه‌اش را آورد. جمله‌های بسیاری را خط زد و اصلاح کرد. پیشنهاد کرد ثروتش صرف جایزه‌ای برای صلح و پیشرفت‌های صلح آمیز شود.<br />
امروزه نوبل را نه به نام دینامیت، بلکه به نام مبدع جایزه صلح نوبل، جایزه‌های فیزیک و شیمی نوبل و&#8230; می‌شناسیم. او امروز، هویت دیگری دارد.<br />
یک تصمیم، برای تغییر یک سرنوشت کافی است!</p>
<p><a href="http://minimal.1shadmehr.com/tasmim/obel-prize/" rel="attachment wp-att-501"><img class="alignright  wp-image-501 colorbox-495" title="obel-prize" src="http://minimal.1shadmehr.com/wp-content/uploads/2012/01/obel-prize-150x150.jpg" alt="" width="87" height="87" /></a>ساعتی اندیشیدن بر‌تر از هفتاد سال عبادت است</p>
<p><span style="color: #ffffff;">.</span></p>
<p>&nbsp;</p>

			  <p><a target="_blank" href="http://minimal.1shadmehr.com/?cof_write=495"><img align="middle" border="0" src="http://minimal.1shadmehr.com/wp-content/plugins/comments-on-feed/buttons/blue-1.png" alt="ارسال نظر سریع" /></a></p><img width="6" height="5" src="http://minimal.1shadmehr.com/wp-content/plugins/google-reader-stats/google-reader-view.php?id=495" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://minimal.1shadmehr.com/tasmim/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>D&amp;R: پول دود کباب</title>
		<link>http://minimal.1shadmehr.com/poole-doode-kabab/</link>
		<comments>http://minimal.1shadmehr.com/poole-doode-kabab/#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 08 Jan 2012 15:12:46 +0000</pubDate>
		<dc:creator>شادمهر</dc:creator>
				<category><![CDATA[داستانک]]></category>
		<category><![CDATA[دود]]></category>
		<category><![CDATA[فقیر]]></category>
		<category><![CDATA[ملا]]></category>
		<category><![CDATA[پول]]></category>
		<category><![CDATA[کباب]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://minimal.1shadmehr.com/?p=490</guid>
		<description><![CDATA[. فقیری از کنار دکان کباب فروشی می‌گذشت. مرد کباب فروش گوشت‌ها را در سیخ‌ها کرده و به روی آتش نهاده باد می‌زند و بوی خوش گوشت سرخ شده در فضا پراکنده شده بود. بیچاره مرد فقیر چون گرسنه بود &#8230; <a class="more-link" href="http://minimal.1shadmehr.com/poole-doode-kabab/">ادامه مطلب <span class="meta-nav">&#8594;</span></a>]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;"><span style="color: #ffffff;">.</span></p>
<p style="text-align: justify;">فقیری از کنار دکان کباب فروشی می‌گذشت. مرد کباب فروش گوشت‌ها را در سیخ‌ها کرده و به روی آتش نهاده باد می‌زند و بوی خوش گوشت سرخ شده در فضا پراکنده شده بود. بیچاره مرد فقیر چون گرسنه بود و پولی هم نداشت تا از کباب بخورد تکه نان خشکی را که در توبره داشت خارج کرده و بر روی دود کباب گرفته به دهان گذاشت. او به همین ترتیب چند تکه نان خشک خورد و سپس براه افتاد تا از آنجا برود ولی مرد کباب فروش به سرعت از دکان خارج شده دست وی را گرفت و گفت:</p>
<p style="text-align: justify;">کجا می‌روی پول دود کباب را که خورده‌ای بده. از قضا ملا از آنجا می‌گذشت جریان را دید و متوجه شد که مرد فقیر التماس و زاری می‌کند و تقاضا می‌نماید او را‌‌ رها کنند. ولی مرد کباب فروش می‌خواست پول دودی را که وی خورده است بگیرد. ملا دلش برای مرد فقیر سوخت و جلو رفته به کباب فروش گفت: این مرد را آزاد کن تا برود من پول دود کبابی را که او خورده است می‌دهم. کباب فروش قبول کرد و مرد فقیر را‌‌ رها کرد. ملا پس از رقتن فقیر چند سکه از جیبش خارج کرده و در حال که آن‌ها را یکی پس از دیگری به روی زمین می‌انداخت به مرد کباب فروش گفت: بیا این هم صدای پول دودی که آن مرد خورده، بشمار و تحویل بگیر. مرد کباب فروش با حیرت به ملا نگریست و گفت: این چه طرز پول دادن است مرد خدا؟ ملا‌‌ همان طور که پول‌ها را بر زمین می‌انداخت تا صدایی از آن‌ها بلند شود گفت: خوب جان من کسی که دود کباب و بوی آنرا بفروشد و بخواهد برای آن پول بگیرد باید به جای پول صدای آنرا تحویل بگیرد.</p>
<p style="text-align: justify;"><span style="color: #ffffff;">.</span></p>

			  <p><a target="_blank" href="http://minimal.1shadmehr.com/?cof_write=490"><img align="middle" border="0" src="http://minimal.1shadmehr.com/wp-content/plugins/comments-on-feed/buttons/blue-1.png" alt="ارسال نظر سریع" /></a></p><img width="6" height="5" src="http://minimal.1shadmehr.com/wp-content/plugins/google-reader-stats/google-reader-view.php?id=490" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://minimal.1shadmehr.com/poole-doode-kabab/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>D&amp;R: پاسخ دکتر حسابی</title>
		<link>http://minimal.1shadmehr.com/dr-hesabi/</link>
		<comments>http://minimal.1shadmehr.com/dr-hesabi/#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 04 Jan 2012 03:33:35 +0000</pubDate>
		<dc:creator>شادمهر</dc:creator>
				<category><![CDATA[ریزنوشت]]></category>
		<category><![CDATA[دکتر حسابی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://minimal.1shadmehr.com/?p=485</guid>
		<description><![CDATA[. یکی از دانشجویان دکتر حسابی به ایشان گفت: شما سه ترم است که مرا از این درس می‌اندازید. من که نمی‌خواهم موشک هوا کنم. می‌خواهم در روستایمان معلم شوم. دکتر جواب داد: تو اگر نخواهی موشک هواکنی و فقط &#8230; <a class="more-link" href="http://minimal.1shadmehr.com/dr-hesabi/">ادامه مطلب <span class="meta-nav">&#8594;</span></a>]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><span style="color: #ffffff;">.</span></p>
<p style="text-align: justify;">یکی از دانشجویان دکتر حسابی به ایشان گفت: <strong>شما سه ترم است که مرا از این درس می‌اندازید. من که نمی‌خواهم موشک هوا کنم. می‌خواهم در روستایمان معلم شوم</strong>.</p>
<p style="text-align: justify;">دکتر جواب داد: <strong>تو اگر نخواهی موشک هواکنی و فقط بخواهی معلم شوی قبول، ولی تو نمی‌توانی به من تضمین بدهی که یکی از شاگردان تو در روستا، نخواهد موشک هوا کند</strong>.</p>
<p><span style="color: #ffffff;">.</span></p>

			  <p><a target="_blank" href="http://minimal.1shadmehr.com/?cof_write=485"><img align="middle" border="0" src="http://minimal.1shadmehr.com/wp-content/plugins/comments-on-feed/buttons/blue-1.png" alt="ارسال نظر سریع" /></a></p><img width="6" height="5" src="http://minimal.1shadmehr.com/wp-content/plugins/google-reader-stats/google-reader-view.php?id=485" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://minimal.1shadmehr.com/dr-hesabi/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
	</channel>
</rss>

